|
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
![]() داستان عاشقانه غمگین پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدومیکی ازماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون… هردومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روزعلی نشست رو به روموگفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟ فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم خیلی سریع بهش گفتم من حاضرم به خاطرتو روهمه چی خط سیاه بکشم علی که انگارخیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میزبلند شد و راه افتاد…گفتم:تو چی؟گفت:من؟گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه تو چیکارمی کنی؟ برگشت زل زد به چشام گفت :تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادوگفت:من وجود تورو با هیچی عوض نمی کنم با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه گفت:موافقم فردا می ریم و رفتیم نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید اگه واقعا عیب از من بود چی؟سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه هم من هم اون هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید…بااین حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشومی گرفتم…دستام مث بید می لرزید… داخل ازمایشگاه شدم…علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که من زدم زیر گریه فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش ازناراحتی بود…یا ازخوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود بهش گفتم:علی…توچته؟چرا این جوری می کنی؟اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمربی بچه تو یه خونه سر کنم دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منودوس داری گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…نخواستم بحثو ادامه بدم…دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…اتاقو انتخاب کردم…من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم….. دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم حالا به همه چی پا زده…دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاری ها رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…توی نامه نوشته بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه… باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضربودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟ میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ، حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ، چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست ... به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت ... فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید... این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم... نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست ... تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی .... حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را... حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟ صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ، حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی ... گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی....
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را
|