|
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
روزی....... روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس اگه قلبمو شکستی.......... اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
![]()
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون تو رو نفس کشیدمو به گریه با تو ساختم چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم تو با منی بی تو ام ببین چه گریه آوره سکوت کن سکوت حرف آخره بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام گلی که دوست داشته ام به دست باد داده ام به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شکسته ام ولی برو بریده ام ولی بیا چه عاشقانه زیسته ام چه بی صدا گریستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم
![]()
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
جون من نظر بدین اگه ندادین الهی سوسک گازتون بگیره
![]()
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
![]()
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
چرا دوستت دارم هارو نگه میداری؟ دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،غریب است دوست داشتن. و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
![]()
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
روزي که به دنيا امدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر باتو ميمانم خيال ميکردم غم نام عروسکي است که ميشود با ان بازي کرد اما حالا فهميدم من خود عروسکي هستم بازيچه دست غم.
![]()
دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : پژمان
امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را
|